|
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!
|

همیشه خسته از روزای برفی
عشق پریشون شده ی دو حرفی
گفته بودم اگه دلت گرفته است
کنج دلم جا واسه ی دلت هست
شاید دلت خواست و پاهات نیومد
یا شایدم دلت باهات نیومد
هر چی که بود بزار که گفته باشم
هر جا که هست دلت منم باهاشم
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفته است
بیا که کنج قلبم جا واسه ی دلت هست
حالا که تقویم من زمستوناش زیاده
تو کوچه های سردش همیشه برف وباده
باید بیای ببینم بهار خنده هاتو
بیا بزار تموم شه روزای برفی با تو
رنگ غمو به شعر شادم زده
دشت پر از گلایل غم زده
دلم می خواد خودت بیای ببینی
نبض من و قلب تو با هم زده
عشق گذشته از پل
دشت پر از گلایل
گمشده ی دو حرفی
خسته ی روز برفی
خسته ام , دلتنگم , دلتنگ تر از همیشه
چقدر..... این روز ها دلم برایت تنگ شده .چند روزی است
که تنها کارم نشستن در خانه و زل زدن به پنجره وشمردن
برگ هایی است از درختان باغچه می ریزد.چه پاییز غم انگیزی است
و غم انگیز تر آنکه تو کنارم نیستی .دلم برایت تنگ شده .دیگر چشمهایم از
گریستن و گوشها یم از انتظار کشیدن صدایت خسته شده
آخر به کدام جرم اینگونه مجازات می شوم ؟!
تو را می خواهم سامان
تو را.........

گفتم: «بمان!»
نماندی!
رفتی،
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم،
ولی فتیله ی فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم،
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...

حالا همسایه ها با صدای آواز های من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند
و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رؤیا می بینند!
اما چه فایده؟
هیچکس از من نمی پرسد،
بعد از این همه ترانه بی چراغ
چشمهایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تکان دادند و رفتند
حالا،
دوباره این من و ُ
این تاریکی و ُ
این از پی کاغذ و قلم گشتن1
اما به راستی،
ستاره ی نیاز و نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟?.jpg)
عزیز ترینم
شهر همچنان در امن و امان است
خبری نیست
اما دروغ چرا ؟
حالم بد است
هر چند لحظه سرم سوت می کشد
دیگر به سکوت هیچ دیواری اعتماد ندارم
دکتر خیال می کند این تهوع
از پوچی است
تجویز کرده تمام پرده های خانه را بسوزانم
و با پلک های باز بخوابم
من بعد
از ترس اشباح این شب بی سپیده
بگو چگونه نلرزم ؟
عزیز ترینم
حالا برو برای خودت بخواب و
ستاره سوا کن
و چند لحظه بعد
در انتهای نامه
صدای گریه می اید 
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند.
دیروز که حسنک با کبری چت میکرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند ودیگر با او چت نکند چون او با پطروس چت میکرد
پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد.پطروس دید که سد سوراخ شده
اما انگشت او درد میکرد .چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر
می شکند.پطروس در حال چت کردن غرق شد .برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با
قطار به آن سرزمین برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بود ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما
حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود ودلش نمی خواست لباسش را درآورد.ریزعلی چراغ قوه
داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران
قطار مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت وکور بود.الان چند
سالیست که کوکب همسر ریزعلی مهمان نا خوانده ندارد.او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او
حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمانها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر
دارد اما گوشت ندارد او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار که گوشت
قرمزخرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد .
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که در کتابهای دبستان ما دیگر آن داستان قشنگ وجود ندارد

مـــــــــرا
بـه جشــــن تـولـــــد
فرا خوانده بودند
چــــــــرا
سر از مجلس ختــم
در آورده ام ؟


خیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم

شب بود و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد
که از زهر نیش آن به جنون رسیده بودم
من در اتاق تنهاییم
زنده بگور را زمزمه می کردم
و با یاد تجربه مسخ روزمرگی را دوره می کردم
اتاق تنهایی
دردهای کهنه را به یادم می انداخت
اتاق تنهایی
هر شب برایم بوی کافور را در خود تجزیه می کرد
بوی نعش مدفون شده ای که در میان شب لجن گرفته آرام گرفته بود.
بوی کافور آنقدر به مشامم نزدیک بود
که من هر شب گور کنی که گورم را می کند در خواب می دیدم .
من در اتاق تنهاییم
به این باور رسیده بودم
( اینجا برای زنده شدن باید مرد.)
در اتاق تنهایی
به دنبال تابوت گمشده ام می گشتم
تا شاید در زیر انبوه ترانه های اندوه گمشده ام را باز یابم.
من در اتاق تنهاییم
تنها نشسته بودم
و اصلا یادم نبود که زندگی در کنار من است
زندگی با آن نگاه کینه آمیزش برایم می خواند :
فردایی دوباره ...
فردا...فردا...
شب بود
و سکوت اتاقم آنقدر به من نیش می زد
که اززهر نیش آن به جنون رسیده بودم.

او هر شب می آمد
و آسمان پنجره ام را پولکدوزی می کرد
و به شب نشینی پشت بام های تاریک می آمد...
این روزها انگار خون در رگ هایش آواره شده...
یعنی ماه هم راکد شده؟!!
شنیده ام این روزها شبگرد شده...
روز میلادش ؟ ... می خواهم هدیه ای ببرم شاید:
ف
ا
ن
و
س
ی
!!

امروز اول خرداده. روز تولد سامانم.نمیدونم چی بنویسم
فقط دلم میخواد سامانم بدونه چقدر دوستش داشتم و دارم
سامانم همیشه در قلب من زنده ای
همیشه به یادتم گلم
دوریت برام خیلی سخته گلم
کاش....... بودی پیشم
تا میبوسیدمت و میگفتم تولدت مبارک

ولی ...افسوس....
سامانم همیشه به یادتم عزیزترینم
روز تولدم شد نیستی اما کنار من![]()

امروز روز تولدمه.چه تولدی....؟!
چقدر با سالهای قبل فرق داره
سالهای قبل با وجود سامان روز تولدم برام روز فراموش نشدنی میشد.
هیچوقت یادم نمیره سال ۸۶رو که سامان رو مجبور کردم تاروز تولدم تیشرت جذب قرمزبپوشه.
اونم پوشید.انگار توی اون لباس خیلی راحت نبود .همش می خندیدوبا دستاش بازوهاشو فشار میداد ...اون روز کلی با هم شوخی و خنده داشتیم .حتی سامان برام رقصید .البته نه زیاد .ولی اینقدر قشنگ می رقصید گفتم دوباره دوباره....دوباره یه خورده رقصید و بعدم با خنده گفت بسه دیگه ..بقیش بزار بمونه واسه عروسیمون.آخه خوب بلد نیستم .گفتم پس چه جوری می رقصی گفت :خوب تو به من رقص یاد بده منم بهت بدنساری یاد میدم .آخه بدنسازی کار میکرد.فوتبالیست هم بود.(دروازه بان)گفت: با هم تمرین می کنیم و یاد می گیریم. ولی امسال چی ؟
سامان دیگه کنارم نیست .برای همیشه تنهام گذاشته.هنوز باورم نمیشه که دیگه سامان رو نمی بینم ..دیگه صداش رو نمیشنوم .دلم براش یه ذره شده
آخه چرا اینجوری شد.؟سامانم فقط ۲۴ سالش بود .چرا باید اینقدر زود می رفت؟؟![]()
هیچوقت فکر نمیکردم بعد آخرین خداحافظی دیگه نمی بینمش.خیلی خنده داره ....اما من هنوز منتظرشم که دوباره بیاد پیشم .

اینم آخرین نوشته ی سامان:
منتظر نباش
منتظر نباش
كه شبی بشنوی
از اين دلبستگی های ساده،
دل بريده ام.
كه عزيز بارانی ام را،
در جاده ای جا گذاشتم
يا در آسمان
به ستارهء ديگری سلام كردم؛
توقعی از تو ندارم
اگر دوستم نداری،
درهمان دامنهء دور دريا
بمان هر جور تو راحتی.
ای ماه من؛
همين سوسوی تو
از آن سوی پردهء دوری
برای روشن كردن اتاق تنهاييم
كافيست.
من كه اين جا كاری نمی كنم،
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را
در دفترم حك می كنم.
همين
اين كارهم كه نور نمی خواهد
چون من به تاریکی عادت دارم

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
سلام ای غرابت تنهایی
اتاقم را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

خدایا سامانم رفت......
ای خدا..........
پائیز غریب و بی رنگ
اون همه برگ مگه کم بود
گل من رو چرا چیدی؟
گل من دنیای من بود
چرا رفتی سامانم ؟چرا....چرا منوتنها گذاشتی؟مگه نگفتی من امید زندگیتم؟مگه نگفتی همه ی شکنحه ها و سختی ها رو به امید روزی که با تو زندگی کنم تحمل میکنم .مگه نگفتی برای بدست آوردنت فقط امیدم به خداست.باشه... بازم توکل میکنیم .مگه قول ندادی دیگه سراغ کارهای خطرناک نری؟مگه نگفتی به امید روزی ام که مال هم بشیم ما اینهمه آرزوهای قشنگ داشتیم .چی شد پس؟.... بهت گفتم اگه ازت جدا شم چی میشه ؟با گریه گفتی: بدون تو می میرم ..همین .گفتم هیچوقت با من از مرگ و جدایی حرف نزن . گفتم نذر کردم اگه به هم نرسیدیم من زودتر از تو بمیرم .خندیدی و گفتی دیوونه از این حرفها نزن من فدای تودلبر نازم بشم.چرا خدا دوستم نداشت و حرفامو نشنید؟چرا تو زودتر رفتی؟؟؟؟
بهم گفتی: میدونستی من دو تا خدا دارم .خدای آسمونیم خدای همه است .خدای زمینیم تو
تو هر دو خدای خودت رو فراموش کردی .چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چرا خودتو فنا کردی؟
مگه نگفتی میخوام همیشه شاد و خندون ببینمت؟مگه نگفتی هیچ وقت تنهات نمی گذارم ؟
لعنت به من که با اومدنم تو زندگیت بازم تو رو به حال و هوای گذشته برگردوندم.
سامانم ای کاش می مردم و نمیشنیدم که تو 40 روزه که آروم خوابیدی
دردموکجا ببرم سامان؟از غمت به کدوم کوه و بیابون بزنم که یاد و خاطرت اونجا نباشه؟
صدای خنده هات هنوز تو گوشمه... چهره ی نازت جلو چشامه .بگو بدون تو چه کنم سامان؟
تو که میدونستی بعد از تو منم می میرم چرا رفتی سامان؟به کدوم جرم مرگ سهم تو شد؟
به جرم پاکی هات ؟به جرم کمک به همنوعانت؟به جرم سادگی هات ؟به جرم دل رئوف وروح بزرگت؟ به چه جرم تو باید می مردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به چه جرم ...؟
حالا دیگه کی باهام شوخی میکنه و سر به سرم میزاره؟ وقتی تنبلی کنم و درس نخونم کی دعوام میکنه؟حالا وقتی دلم بگیره کی باهام حرف میزنه؟حالا اگه مریض بشم کی برام بال بال میزنه و غصه ام رو میخوره ؟دیگه کی روزی چندین مرتبه بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه؟وقتی کامپیوترم خراب شه کی درستش میکنه؟کی بهم عشق وامیدمیده .سامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیچ کس...هیچ کس .
تو زندگی من بودی و حالا من زندگیم رو از دست دادم
کمرم شکست سامان..............فقط بیا منو با خودت ببر.من طاقت دوریتو ندارم سامان
زندگی رو بدون تو نمیخوام...سامانم.چه مرد بودی سامان...چه مردونه رو حرفت وایستادی گفتی: اگه بهم نرسیم فقط مرگه که ما رو از هم جدا میکنه .افتخار میکنم که تو تنها مرد تنهایی های من بودی
سامانم ...دستامو بگیر ...منو با خودت ببر
پارسال وقتی با سامان سر فعالیت های سیاسیش حرفم شد و تصمیم گرفتم از سامان جدا بشم . گفت : پول رو جور کردم ولی دیگه جریمه ام رو نمیدم و میرم زندان.چون دیگه تکیه گاهی بیرون از زندان ندارم .واین مطلب رو برام نوشت.و من حالا این مطلب رو به همه ی کسانی که به عشقشون نرسیدن تقدیم میکنم.
تقدیم به همه ی کسانیکه به عشق خود نرسیدند
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد
بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت:نه
گفت: نه خودم جمع مي كنم
گفتم: خسته مي شي .خوب بذار كمكت كنم ديگه
نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته
خودم بايد جمعش كنم بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره
زمونه دل داري بلد نيستن
وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپری
هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش......
ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده
آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره
ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب بشه
تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد.
و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم.
دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟
انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم
اون برای من هر کسی نبود
گفت و این بار رفت سمت دریا .........
آره دوستان سامانم رفت و من وبا تمام خاطراتش تنها گذاشت.
هیچ کاری از دستم بر نمی یاد جز اینکه برای شادی روحش
واینکه زودتر منو پیش خودش ببره دعا کنم .
شما هم برای شادی روحش دعا کنید
و در آخر....سامانم........
منتظرم باش تا بیام پیشت
و با اون دل پاکت از خدا بخواه تا منو بهت برسونه

سامانم...از غمت خواهم مرد....